ما مشتمون کوچیکه: ) - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:28
این دل کجآی آدمه ؟؟میگفت دلِ آدما قدِ مُشته بستشونه ... مشتِ مآ که خیـــلـــی کوچیکه خیلی ...ولی چطور میشه که با این همه کوچیکی کلِ زندگیمونو تحتُـ الشعاعِ خودش قرار داده ؟؟حالا باز ما خوبه مشتمون کوچیکه ...وای به حآلِ اونایی که مشت بزرگی دارن :)+پ.ن1=بعد از یک سال و نیم سکوت :)خیلی روزا یادِ اینجا ...
قصه رو اشتباه برامون گفتن - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:28
همه ماجرا از اونجایی ابتدا شد که موقعِ بچگیآمون وقتی دیگه دفترِ قصه های آدم بزرگا ته میکشید و حوصلشون نبود داستانِ به‌روز بسازن میگفتن آسمونُ نِگآ هرکی برا خودش یه ستاره داره که آرزوهاشُ بگه بهش بعد طبقِ کلیشه میگفتن اون پر نوره رُ میبینی ؟؟ اون پر نورِ مالِ ما بوده و می خندیدن ... اما من از اون بچه...
فراموشی شاملِ حالِ همه خاطره ها نمیشه - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:28
قبلا خونده بودم که آدما بعد از اتاق عمل، تو عمقِ دردُ بی قراری یعنی وقتی هوش و حواسشون سر جاشون نیست و هویت خودشونم یادشون نمیاد یه اسمیُ تکرار میکنن که صاحب اون اسم عزیز ترین شخصِ زندگی فرده ...من میگم نه تنها در این زمینه که حتی زمان هوشیاری اما در اوجِ آلزایمر هم همینه ... و این اعتقاد از یک سالُ...
بعد از سال ها - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:28
سلام =)خیلی وقته که اینجا نگفتم و ننوشتم ... تقریبا سه سال از آخرین بار میگذره ... انگار یادم رفته تو این مدت نوشتنو اینقدر درگیر زندگی روزمره شدم و از منِ قبلم فاصله گرفتم که حد و حسابش از دستم در رفته .... تو این مدت زندگی حسابی لای لگد و مشت و مال پخته ترم کرده ، هزار و یک اتفاق از سرم گذشته ... ...
فردا عروسیه! - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:28
در حالی دارم این متن رو می نویسم که لباس عروسیِ روز آینده دراز به دراز وسط سالن شیک تو کاورش نشسته و در عین حال منتظرم فیلم طنز و کمدی هندی ایی که تو راه برگشت دانلود کردم تا در آخرین لحظاتی که کنار خانواده به عنوان دختر این خانوادم ببینم تا شاید یکم از این فضای غمباری که مامان بابا دچارشن کم کنم .....
بعد از سال ها ... - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 16:07
سلام =)خیلی وقته که اینجا نگفتم و ننوشتم ... تقریبا سه سال از آخرین بار میگذره ... انگار یادم رفته تو این مدت نوشتنو اینقدر درگیر زندگی روزمره شدم و از منِ قبلم فاصله گرفتم که حد و حسابش از دستم در رفته .... تو این مدت زندگی حسابی لای لگد و مشت و مال پخته ترم کرده ، هزار و یک اتفاق از سرم گذشته ... ...
فراموشی شاملِ حالِ همه خاطره ها نمیشه ... - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:03
قبلا خونده بودم که آدما بعد از اتاق عمل، تو عمقِ دردُ بی قراری یعنی وقتی هوش و حواسشون سر جاشون نیست و هویت خودشونم یادشون نمیاد یه اسمیُ تکرار میکنن که صاحب اون اسم عزیز ترین شخصِ زندگی فرده ...من میگم نه تنها در این زمینه که حتی زمان هوشیاری اما در اوجِ  آلزایمر هم همینه ... و این اعتقاد از یک سال...
ما مشتمون کوچیکه :) - تاریخ: 1399/12/23 ساعت: 19:56
این دل کجآی آدمه ؟؟ میگفت دلِ آدما قدِ مُشته بستشونه ... مشتِ مآ که خیـــلـــی کوچیکه خیلی ... ولی چطور میشه که با این همه کوچیکی کلِ زندگیمونو تحتُـ الشعاعِ خودش قرار داده ؟؟ حالا باز ما خوبه مشتمون کوچیکه ... وای به حآلِ اونایی که مشت بزرگی دارن :) xa0 +پ.ن1= بعد از یک سال و نیم سکوت :) خیلی روزا ...
قصه رو اشتباه برامون گفتن... - تاریخ: 1399/12/23 ساعت: 19:56
همه ماجرا از اونجایی شروع شد که موقعِ بچگیآمون وقتی دیگه دفترِ قصه های آدم بزرگا ته میکشید و حوصلشون نبود داستانِ جدید بسازن میگفتن آسمونُ نِگآ هرکی برا خودش یه ستاره داره که آرزوهاشُ بگه بهش بعد طبقِ کلیشه میگفتن اون پر نوره رُ میبینی ؟؟xa0 اون پر نورِ مالِ ما بوده و می خندیدن ... اما من از اون بچه...
شهر لاجوردی من :) - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
روزی بالاخره دلت خواهد گرفت از حجم تکرار روزمرگی هایت یا از بی حسی هاي ممتد زندگی مدرن ... آن موقع است که باید دست دلت را بگیری و ببری اش یک گوشه کنج شهر که هنوز ناب و اصیل مانده...شهر لاجوردی من کم ن
حواسمون هست بهار توراهه ؟ - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
شمارش معکوس برا اومدن بهار شروع شده و هیجان مردم و خیابونا هم نسبت به روزای قبل زیاده...انگار قبل از عید همه باید یه شور و همهمه ی خاصی رو داشته باشن... زمستون داره کوله بارشو جمع می کنه و یلدا بانو ک
در هم نویسی وی از احوالاتش - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
یه سلام بزرگ به بزرگی این همه مدتی که نبودم ...اندر احوالات این مدت باید بگم ترم خوبی رو پشت سر گذاشتیم با یه عالمه تجربه جدید و یقین به اینکه من دقیقا برای همین رشته ساخته شدم و قطعا اگه به عقب برگرد
خوشی های ریز و کوچولوی شبیه زندگی - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 18:21
گاهی بعضی از کار های کوچولومثل خود زندگیه فقط در ابعاد کوچیکتر ... مثلا بافتنی دقیقا خوده زندگیه همونطور که امروزمون رو به دیروز و فردامون میبافیم دونه های کاموا رو هم به هم میبافیم و طرحی از شالگردن
کاج ها نماد مقاومت بودند اما... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
تو مسیری که میرم کتابخونه دو تا کاج بودند, برام که مظهر مقاومت, بودند مظهر ایستادگی مظهر تلاش ... خب علتش هم این بود که این کاج های عزیز ما مثل لاله بودن سینه سوخته اما سبز اما زنده اما پایدار ... دقیقا
یک روز اردیبهشتیه به تمام معنا :) - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
امروز اردیبهشت با تموم معنا, خودشو به من ثابت کرد ... کلا من در مسیری که هر روز برای رفتن در کتابخونه پیش میگیرم از سه تا پارک عبور میکنم که یکیش همون پارکه کاجم بود اما بقیه پارکا پرن از درخت یاس... ا
در ادامه کاج ها دیگر نبودند ... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
امروز باز هم در مسیر رفتن به کتابخونه کاج های دلبندم رو دیدم ... بازم غصه خوردم ... بازم اگه کلاه داشتم از سر برمیداشتم ...با خودم گفتم تو راه برگشت ازشون عکس میگیرم ... تو راه برگشت بودم اونجا چند تا
راستش... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
چقدر دلم میخواد میتونستم بیشتر و بیشتر بنویسم تا جایی که خالی شم ... اون قدر واژه و حرف وول میخوره تو مغزم اما به محض اینکه بهشون فکر میکنم برای پردازش سریع گم و گور میکنند خودشونو انگاری میدونند این
احوالات پیچیده ... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
سلام ... اول معذرت بابت دیر آمدن ها بابت نیامدن ها بابت ننوشتن ها ... اما این روزها خودم را گم کرده ام که پیدا نمیشوم... خاطر مبارکتان هست که قبل از کنکور گفته بودم پر حرفم پر از نوشتن اما وقت کم است
وی در مقام عذر خواهی و توضیحات فراوان این گونه می نویسد :... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
ســــــــــــــــلــــــــــــــــام :) یه سلام به زیادی همه این مدتی که نبودم ننوشتم یه ســـــــــــــــــلـــــــــــــــام به بزرگی عمق دلتنگیم براتون ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تفکر نوشت های پاییزی وی : - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 22:44
اون روز داشتم به این فکر میکردم از همه عاشق تر تو این دنیا کیه ؟ اصلا تا حالا بهش فکرکرده بودین ؟؟ به نظرم آسمون خیلی عاشقه که این همه سال پای زمین مونده ... و زمین هم خیلی عاشقه که این همه مدت خیره ب